دانشکده داروسازی شهید بهشتی ورودی 88
سلام.........................................
به سایت کیمیاگران دانشکده داروسازی شهید بهشتی(ورودی88)خوش آمدید


برای ورود روی دکمه ورود کلیک کنید.......................................
اگر عضو نیستید مراحل عضویت رادر 30 ثانیه طی کنید..........

این انجمن متعلق به بچه های دانشکده داروسازی88میباشد...................

دانشکده داروسازی شهید بهشتی ورودی 88

به انجمن داروسازان خوش آمدید
 
HomeCalendarFAQSearchMemberlistUsergroupsRegisterLog in

Share | 
 

 طنز "جک . حکایت ."

View previous topic View next topic Go down 
AuthorMessage
yones
Admin
avatar

تعداد پستها : 29
تشکر : 0
Join date : 2010-02-04
Age : 26

PostSubject: طنز "جک . حکایت آموزنده."   Mon Apr 12, 2010 4:36 pm

شوهر از در میاد تو

خریداشو در جاهای مختلف یخچال کابینت ... در آشپزخونه می زاره و میاد بیرون خانمش میگه :

کیه ؟!! اِ اِ اِ شمائید فکر کردم گربه هست!!! ew


یه ضرب المثل چینی میگه:
smook اگه از دوران مجردی لذت نمی بری ازدواج کن
اون وقت حتما از فکر کردن به دورام مجردی لذت می بری!!




وقتی کسی ناراحتت می کنه 42 تا ماهیچه استفاده می شه تا اخم کنی!

اما فقط 4 تا ماهیچه لازمه تا دستت رو دراز کنی و بزنی پس کله اش. fight




در خوشبختی دوستانمان ما را می شناسند و در بدبختی ما دوستانمان را می شناسیم !! fight


چقدر انسان فراموشکار است و به درستی او را انسان نامیده اند . نامی از ریشه نسیان و فراموشی... آنقدر گرم زندگی و زرق و برق دنیا شده ام که فقط گاهی به یاد خدا می افتم ایکاش برعکس بود ، فقط گاهی به یاد دنیا می افتادم ws


Last edited by یونس on Mon Apr 12, 2010 4:43 pm; edited 1 time in total
Back to top Go down
View user profile http://drug.forum9.biz
yones
Admin
avatar

تعداد پستها : 29
تشکر : 0
Join date : 2010-02-04
Age : 26

PostSubject: حکایت   Mon Apr 12, 2010 4:36 pm

حکایت

تقدیم به یک پرستار »





اسمش سا را بود. فقط 9 سال داشت. به بیمارستان که آوردنش، وضع خرابی داشت. تو کُما بود. گزارش حاکی از این بود که در تصادف جاده ای توی یه دره پیداش کرده بودند. توی یه ماشین که به علت منحرف شدن از جاده، از مسیر خارج شده و به پائین دره افتاده بود. پدر و مادرش در جا کُشته شده بودند. فقط سارا زنده مونده بود.سارای نُه ساله در کُما...!

به آی سی یو که آوردنش پرستار گزارش را تحویل گرفت. و وقتی حال او را دید، گریه اش گرفت.

بعد از 2 ساعت عمل موفقیت آمیز، پزشک جراح توانست جلوی خونریزی مغزی را بگیرد.

سارا همچنان در کُما بود. به اتاق شماره 40 (تحت مراقبت کامل) منتقلش کردند.

پرستار ناراحت بود...

شب که شد پرستار گزارش خود را رد کرد و پای امضایش نوشت:

سارا دوستت دارم!

روزها می گذشت، هر روز پرستار ناراحت تر، سارا برای او مثل دخترش بود. هر شب که گزارش را رد می کرد، پای امضایش می نوشت :

سارا دوستت دارم!



(( سی و نَُُه روز بعد... ))



سی و نُه روز گذشت و سارا همچنان در کُما بود. جسم پرستار، لاغر و نحیف شده بود. روز سی نُهم هم به پایان رسید. پرستار آن شب وقتی می نوشت سارا دوستت دارم، گریه اش به جوهرخودکارش آلوده شده بود. چیزی از نوشته معلوم نبود.

شب به پایان رسید.

پرستار همانجا خوابش برده بود...!

فردا با صدای نحیف دخترک از خواب بیدار شد. خیلی خوشحال بود. داشت بال در می آورد. دخترک انگار چیزی می خواست بگوید. اشک در چشمانش حلقه می زد. ولی موفق نشد.

پرستار در حالی که فریاد می کشید و دکتر را صدا می کرد. بیمارستان را متوجه خود می کرد.

وقتی با دکتر برگشت. سارا بی حرکت بود...! و خط نوار قلبی اش صاف شده بود.

تیم پزشکی فوراً خود را به اتاق شماره چهل رساند. به دخترک شوک دادند اما موفق به بازگرداندن اونشدند. دکتر به پرستار تسلیت گفت.

آخه سارا غیر از پرستار کسی را نداشت!



سارا مرد!



انگار پرستار مرده بود. پرستار خشک شده بود. و ناباورانه به گزارش دیشبش نگاه می کرد.

کاغذ گزارش آخر از وسط پاره شده بود...!!!

پرستار برای انتقال دخترک به سردخانه همراه شد. در حالی که گریه می کرد و خود را بزور حرکت می داد.

وقتی سارا به سردخانه رسید، دکتر به پرستار گفت: چرا سارا دستش مُشت شده است.

پرستار که چشمهایش از فرط گریه کردن، سوئی نداشت، ناباورانه کنار سارا رفت. در حالی که پیشانی اش را می بوسید و اشکهایش بر گونه های دخترک می ریخت، دست سارا را باز کرد.

کاغذ مچاله شده ای پیدا کرد...!



وقتی که کاغذ را باز کرد، روی کاغذ نوشته شده بود:



(( پرستار دوستت دارم! ))

~~~~~~~~~~~~~~~~~~
.گرگ ها خوب بدانـنـد در این ایل غـریــب
..گر پـدر مرد، تفنگ پـدری هـسـت هـنـوز
....گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند
......توی گهواره چوبی پسـری هست هنوز
........آب اگر نیست نترسید که در قافله مـان
..........دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
Back to top Go down
View user profile http://drug.forum9.biz
yones
Admin
avatar

تعداد پستها : 29
تشکر : 0
Join date : 2010-02-04
Age : 26

PostSubject: Re: طنز "جک . حکایت ."   Mon Apr 12, 2010 4:38 pm

محبت


محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد.
در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای
لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم!

دوست خوبم
اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخوان

~~~~~~~~~~~~~~~~~~
.گرگ ها خوب بدانـنـد در این ایل غـریــب
..گر پـدر مرد، تفنگ پـدری هـسـت هـنـوز
....گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند
......توی گهواره چوبی پسـری هست هنوز
........آب اگر نیست نترسید که در قافله مـان
..........دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
Back to top Go down
View user profile http://drug.forum9.biz
yones
Admin
avatar

تعداد پستها : 29
تشکر : 0
Join date : 2010-02-04
Age : 26

PostSubject: Re: طنز "جک . حکایت ."   Mon Apr 12, 2010 4:39 pm

فریاد رس




روزى زنى بچه شیرخوارش را در بغل رفته بود و از روى پلى كه بر روى رودخانه احداث شده بود مى گذشت .
ناگاه بر اثر ازدحام مردم ، زن به زمین خورد و بچه از دستش رها شد و به رودخانه افتاد.
جریان آب رودخانه تند بود و بچه را با سرعت با خود برد. زن خود را به ساحل رسانید و در حالى كه دنبال فرزندش مى دوید از مردم كمك خواست ولى جریان آب به قدرى تند بود كه مردم نمى توانستند كودك را از آب بگیرند.
بالاخره جریان آب كودك را به قسمتى از رودخانه برد كه آب رودخانه چرخ آسیابى را به حركت درمى آورد. تصادفا كودك وارد این جریان گردید و به سرعت به طرف چرخ آسیاب برده شد. در آخرین لحظه كه زن یقین كرد هیچ كسى نمى تواند به فریادش برسد و فرزندش را نجات دهد. سر به آسمان بلند كرد و گفت : اى خدا به فریادم برس یا غیاث المستغیثین اى فریادرس بیچاره ها در همان لحظه آب از رفتن ایستاد و از حركت بازماند.
زن دست دراز كرد و كودكش را از روى آب برداشت و شكر الهى را بجاى آورد.
آرى هر جا كه انسان امیدش از همه كس و همه چیز قطع شود فطرت الهى وى او را متوجه خداوند قادر و توانا مى كند. wt

~~~~~~~~~~~~~~~~~~
.گرگ ها خوب بدانـنـد در این ایل غـریــب
..گر پـدر مرد، تفنگ پـدری هـسـت هـنـوز
....گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند
......توی گهواره چوبی پسـری هست هنوز
........آب اگر نیست نترسید که در قافله مـان
..........دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
Back to top Go down
View user profile http://drug.forum9.biz
Sponsored content




PostSubject: Re: طنز "جک . حکایت ."   

Back to top Go down
 
طنز "جک . حکایت ."
View previous topic View next topic Back to top 
Page 1 of 1
 Similar topics
-
» "Don't mistake my kindness for weakness."
» "What would you do for an iPad2" contest *usa and canada*
» on Win7 startup "Insert the 'Status' disk and click OK" error
» Special offer "VoipSwitch is just $160" VOIPAXIS
» Special offer "VoipSwitch is just $160" VOIPAXIS

Permissions in this forum:You cannot reply to topics in this forum
دانشکده داروسازی شهید بهشتی ورودی 88 :: فرهنگی و هنری :: کارهای فرهنگی و هنری-
Jump to: